
نام : علیرضا
فامبل : تهرانی فر
تحصیلات : دانشجوی رشته ی علوم ارتباطات دانشگاه تهران
سن : 120
شهر : یه دنیای دیگه
سخن : وبلاگ یه چیز شصخی می باشد می نویسم از هرچه می خواهم به کسی هم ربطی نداره هرکی هم فضولی کرد , فضولو بردن قبرستان یه چایم روش .
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
لینک ها
پرفسور کمالی پور
دکتر عباس کاظمی
دکترشکر خواه
دکتر معتمد نژاد
دکتر کوثری
دکتر عاملی
دکتر علی اکبر فرهنگ
دکتر نمک دوست
دکتر حسام الدین آشنا
دکتر عبد الرضا شاه محمدی
دکتر احمد توکلی
قالبهای رایگان وبلاگ
رهگذر
تاسنیم
صدای سکوت
دانشکده
شبنم یخ زده
ایلام زیبا
آرشیو پیوندهای روزانه
دلم هوای تازه می خواهد
رنگ از رخسارم
همچو فصلم پریده است
روزگار درپشت سیاهی ها
آرامیده است
طابوتی کشان کشان
بی کس
تنها
به سوی قبرستان !!
آخ چه صحنه های آشفته ای
دماوند سیاه پوش گشته است
گویی سیاوش را دوباره کشته اند
باز برادری در چاله ی شغاد دیگری افتاده است
سرزمینی پر ازشغاد
پرازچاله های پست نامردی
پر از ابرهای سفید بدبختی
در اوجند با پستی
خود نمی بارندو مانع باریدنند
دلم هوای تازه می خواهد
سر سرخم
دگر تازیانه نمی خواهد...
۲۰/۵/۱۳۸۷
جمعه 1387/05/25-11:3 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

داشتم از میان کوچه ای رد می شدم ناگهان گربه ای سیاه روبرویم سبز شد ، نگاه گربه برای چند ثانیه به چشمانم افتاد من به چشمانش نگاه کردم و بعد از ترس لرزید و رفت و منم رفتم .
وقتی که به چشمان گربه نگاه میکردم اشک درون چشام جمع شد و می خواتستم که گریه کنم ، من درون چشمان این حیوان چیزهای رودیدم که درون چشم هیچ انسانی ندیده بودم در چشمان این گربه سرکوب ، غم ، عشق ، نفرت ، ترس ، معصومیت ، بیگناهی ، نادانی ، بیماری ، مرگ ، سرگشتگی ، و نارضایتی رادیدم مانند اینکه گربه با من درد دل کرده بود و تمام حرف درونشو به من گفته بود من همه چیز را فهمیدم ، من در چشمانش حسرت را دیدم حسرت انسان شدن و حسرت به دست آوردن و سرکوب را دیدم گربه سالها سرکوب شده بود این را از گوشه ی چشمانش که خونین بود فهمیدم ، و عشق را از برق زدن چشمانش و از خماریش گرسنگی وبیماری و ترس از مرگ را فهمیدم و اشک درون چشمانش مرا به غم درونش راهنمایی کرد ونگاه خیراش مرا به یاد سرگشته بودنش انداخت و از نگاه کلیش به چشمانم معصومیت بی پایانش را حس کردم و با فرار کردنش بی گناهیش را فهمیدم و با چشمانش به من گفت که ناراضیم من از خلق شدنم ناراضیم و از نگاه کردنش به چشمان من نادانیش را فهمیدم نادانیش!!!!
پنجشنبه 1387/05/03-23:22 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

بنام خدا شروع می کنم ، که همه چیز از او شروع می شود و همه چیز و همه کس است ، من ۲۰ ساله شدم یعنی دو دهه عمرکردم ، نفس کشیدم و زندگی کردم در جهانی که با جبر وارد آن شدم و از من در مورد وارد شدن به آن مشورتی نشد و از من اجازه گرفته نشد ، کاری ندارم خدا خود حکیم است و می داند که چکار می کند وتمام کارهایش از روی حساب است و حتما حکمتی برا این کارش دارد کاری ندارم.
شاید بعد از ۲۰سال حالا دیگر خیلی چیزها رو بفهمم و درک کنم . تولدم به قول مادرم شب یکشنبه ساعت ۳۰ دقیقه بامداد بوده در یک وضعیت خیلی ناراحت کننده و بد چون به صورت خیلی ناگهانی به دنیا آمدم !!
در هر صورت من زنده موندم و اکنون هم ۲۰ سال سن دارم و دارم نفس میکشم و زنده ام و ادامه می دهم ، یه دهه دیگر دو ،سه ، چهار ، پنج و....چند دهه دیگر من زنده ام نمی دانم و.نمی خواهم هم که بدانم .
از اینکه کسی تولدم را به من تبریک بگوید خوشحال نمی شوم بلکه ناراحت می شوم چون با این سالگرد از زندگیم کاسته می شود و با سرعتی باور نکردنی به سوی مرگ حرکت می کنم پس چرا خوشحال باشم!!
بهتر نیست به جای دادن کیک ، من خرما و شمع روشن کنم و به مردم بدهم و عذاداری کنم برای این گذر زمان برا این تلف شدن بیهوده وبرا ....
وقتی که۱۴ ساله بودم همش می خواستم که ۲۰ساله باشم تا به من بگن جوان و همه روی من حساب باز کنن وبسیاری از کارای که جوانها انجام می دادن رو انجام بدم ولی حالا که ۲۰ساله شدم می خوام که ۱۴ ساله یا پایین تر باشم تا بهم بگن نوجوان و یا بچه وکسی روم حساب باز نکنه وازم توقعه ای نداشته باشن و درون دوران نوجوانی با روئیای جوانی زندگی کنم ، من از واقعیت بدم می آید چون واقعیت خیلی تلخ است و چیزهایی رو که قبلا نمی فهمیدم درک نمی کردم و نمی دیدم رو حالا می بینمو می فهمم ودرک می کنم و این مرا آزار می دهد آزار .کسی تولدم را تبریک نگوید چون خوشحال نمی شوم.
یکشنبه 1387/04/23-1:2 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

ترم اول گذشت ولی خوب خاطراتش نگذشته ......
عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید....
ادامه مطلب
جمعه 1387/04/21-15:51 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

فقط به خاطر خواب دیشبم اومدم تو وبلاگ دیشب خواب دیدم اومدم تو وب کلی چرت و پرت نوشتم حالا اومدم که خوابمو تعبیرکنم اومدم که چرت و پرت بنویسم از تو حیاط دانشکده ی ادبیات داشتم رد می شدم برم دانشکده هنرها پیش دوستم باهاش نهار بخورم همین حالا بگم که فکر بد نکنید من دوست دختر ندارم و این دوستم هم پسره و شهر سازی میخونه....هیچی داشتم می گفتم تو حیاط کلی شلوغ بود اولش فکر کرد م که تظاهراتی راهپیمایی یا چه می دونم از این چرتو پرتهای معمول دانشجواست ولی خوب که نگاه کردم دوربین فیلمبرداری وآدم موبلند ووودختتتتره ه ...دیدم مشکوک شدم رفتم از موبلندترینشون که دست آخر کارگردان از آب دراومد پرسیدم اینجا چه خبره گفت هیچی عزیزم اینو که گفت بیشتر بهش مشکوک شدم و خودمو عقب کشیدم و بعد گفت داریم صحنه رو جم می کنیم یعنی سریال بازی می کنیم گفتم که حالاسریال چیه ؟ گفت که برا ماه رمضونه از شبکه یک پخش میشه حتما ببینش ، پوزخندی زدم و گفتم حتما عزیزم !!!
تصویر زمینه ی گوشیم تصویره که توش چندتا برگ پاییزی زرد رو زمینه و با خط سفید بزرگ روش نوشتن افسوس ، هر کی که گوشیمو دستش می گیره میگه این یعنی چه چرا فسوس ؟؟ میگم هیچی همین افسوس و بعد میگن کلی تصویر دختر خوشگل و گلهای دیگه است چرا از اونا استفاده نی کنی میگم هیچی افسوس ...و تا میرن تو گالریش بهم می خندندچون غیراز۴ عکس اونم همش گل زرد و خوشکیده چیزی وجود نداره که ببینن و بعد گوشیرو پرت می کنن ترفم و میگن اوسگولی ها این چه گو شیه هیچی نداری واسه بولوتوث بازی و بعد می خند م و میگم افسوس.
خوب هرکی یک برنامه ای داره ولی من برنامه ندارم مثل همه تابستان موندم چکار کنم خدا یکدفعه میزنه به سرم و می گم که زبان می خونم و یکدفعه هم می رم سر کار و دوباره میام بیرون حالشو ندارم و یکدفعه هم تو خونه می خوابم و بعد خسته میشم و یکدفعه هم.... ولش کن به احتمال زیاد تابستون ترم بگیرم میرم بهشتی تا قدر تهرونو بدونم آره پیداش کردنم همین کارو می کنم میرم زبان انگلیسی می گیرم ....اصلا چرا این چرت و پرت ها رو دارم می نویسم خودم هم نمی دونم من یک چرت ویس نا حرفه ایم خدار رحم کنه دیشب که با مامانم صحبت میکردم میگفت تو اینجا کمبود برق و آب پیش اومده و آب و برقمونو جبیره بندی کردن و هر روز چند ساعت برق میره و آبم فقط شب و گاهیم ...آخه خدا چه خبرته چرا اینکارو میکنی چرا امسال خشک سالی شد همه که میدونیم مقصر آقا محمود نیست ایشون که طفلکی اداری مملکتو دادن دست امام زمان(ع) کاری به این کارا نداریم وضعیت بد نیست آره خوبه خیلی خوبه ...دیروز تو خبرا خوندم که محمود گفت که می خواستن منو بدزدناز ملت باج بگیرن ...همینجا میگم اگه این کارو میکردن تمام زندگیمو می فروختم تا دیگه برش نگردونن فکر کنم که فردا حقوق بیفتم از بس چرت وپرت نوشنم ایشالا که امشب دیگه خواب ،خواب بهتری ببینم مثلا خواب ببینم که روز چهارشنبه بعد از امتحان یا پنجشنبه یا ..به یک نفر بگم که می خوام ببینمت و بعد ....
دوشنبه 1387/04/03-12:41 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

فقط می خوانم اما هرگز دلیلش را نمی دانم ، اما می دانم که می خوانم مانند خر میخوانم یاد کنکور و پارسال افتادم باز تو اتاقم نشستم باز همون جای گدشته باز به همون صورت وباز می خوانم ومن فقط می خوانم تا ابد می خوانم این رسالت من است خواندن وخواندن...
یکشنبه 1387/03/12-23:17 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

چهری آسمانیت سرد است.
قلب زمینیم گرم است.
امیدهایم
آرزوهایم همه.
بی رحمانه فسرده اند.
چه تلخ است شب عروسی تو
خونین وتپش وار زیر خاک می زند.
قلب آرام
از هر دری می زنم تا بند شعرم را به تو ببندم.
آخ و افسوس
شکسته است شیشه ی پنجره ام
باد سرد چهره ام را می خراشد.
من چه دارم ؟؟
تنها یک قلب ، که آن هم فقط برای تو می زند.
ولیکن تو هر گز مرا در نمی یابی
ولیکن تو.....
شنبه 1387/03/04-13:55 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

قهرمانی افتخار آفرین پرسپولیس را به تمام عاشقان این تیم سرخ تبریک می گویم.
پرسپولیس به حق خودش رسید، دیشب در تهران شور و هیجانی خاص به پا بود از خیابان آزادی گرفته تا انقلاب در تمامی مسیرها هواداران جشن به پا کرده بودند این جشن و شادی چیزی جز نتیجه تلاش بازیکنان و مربی فخیم و فهمیدی پرسپولیس نبود مبارکتان باشد قهرمانی ای سرخ پوشان.
یکشنبه 1387/02/29-12:40 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

می خوام یه اتفاق با حال که تو نمایشگاه کتاب برام افتادرو براتون تعریف کنم ، پنج شنبه یکی از دوستامون از شهرستان اومده بود بره به نمایشگاه کتاب که همین حالا ازش به خاطر این اومدن مبارک وپر خیرو برکت تشکر می کنم ، باهاش رفتم نمایشگاه اولش اصلا نمی خواستم که کتاب بخرم فقط همراه اونا رفتم به خاطر احترام چون چند روز قبلش رفته بودم ، خلاصه به غرفه های مرتبط با ارتباطات که رسیدم وسوسه شدم و چند تا کتاب معروف ارتباطاتو خریدم که قیمتشون بالا هم بود من چون پول نقد زیاد همرام نداشتم کارت بانکی رو دادم بهشون تا از اون استفاده کنند و مقدار پولو از حسابم کم کنن ، کارتو گرفتن و بعد از برداشتن مقدار مورد نظر ازم تشکر کردند و کارتو گرفتم و بعد از خرید دوستان به خوابگاه برگشتیم دیشب که رفتم از حسابم پول برداشت کنم اولش تعجب کردم ولی بعد که دوباره امتحان کردم دیدم اصلا از پولم کم نشده حتی یک ریال همون جا از خوشحالی جیغ کشیدم ، حالا من نه اون غرفه ها رو یادم می یاد و نه می دونم از کجا خریدم فقط اینو می دونم که شانس اوردم همین.سزای گرون فروش همینه حقشونه!!!
یکشنبه 1387/02/22-12:48 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

دوست دارم بنویسم ، چه بنویسم ؟؟ نمی دانم هر چه می دانم را بنویسم ، چه می دانم ؟؟ نمی دانم چه می دانم !! هیچ نمی دانم ، چرت وپرت می نویسم و خودم هم اینرا می دانم و شاید تا حالا شما هم فهمیدید که دارم براتون چرتو پرت می نویسم ، شما هنوز دارید چرت و پرت های منو می خونید ، نمی دونم چرا دارید می خونید و به این کار ابلهانه ادامه می دهید اصلا دنبال چی می گردین من چیزی نمی گم ففط دارم چرت وپرت می گم همین.
من نا خوش هستم ولی هیچ دردی ندارم ، کاشکی یک جای بدن من درد می کرد ،تا درد بدنی رو تحمل کنم میگن خیلی خوبه آره درد کشیدن خیلی خوبه تا به حال کسی از بین شما درد کشیده درد، منم نکشیدم فقط چند بار تو فو تبال ضرباتی خوردم و کمی درد کشیدم و بعد از مدت کوتاهی خوب شدم اونم چند سا عت یا چند دقیقه طول نکشیده ، ولی بعضی انسانها دارند درد می کشند اگر باور ندارید برید تموم خونه ها و بیمارستانها رو بگردید و اونوقت به این حرف من می رسید که آدمای هستند که دارند درد می کشند ولی درد در کل چیز بدی نیست امتحان کنید و چند ضربه یه خودتون بزنید یا اینکه یه چاقو تو دستتون بکنید ببینید چه جوری درد می کشید آخ دروغ گفتم اشتباه کردم حرفمو پس می گیرم من آدم ترسوی بودم و از بچگی هم از درد بدم می آمد اصلا از درد متنفر بودم الکی گفتم درد خوبه ، من از بیمارستان بدم میاد و خیلی خیلی کم می رم مگر مجبور بشم برم چون نمی تونم درد کشیدن آدما رو ببینم خیلی سخته، دیگه بسه خیلی چرتو پرت درباری درد گفتم برم سر یه قضیه ی دیگه ...راستی خدایش من سیاسیم به خدا من نه سیاسیم ونه به سیاسیا کار دارم و نه ازشون خوشم میاد اصلا به من چه که کی چیکار میکنه وکی چیکار نمی کنه شاید یکی از سیاسینترین دانشجویای دانشگاه تهران من باشم اینجا همه تریپ بچه سیاسی بر می دارن ولی من از همون روزای اول که زمزمه ی بسیجو و نمی دونم انجمن اسلامی و نمیدونم چی و چی اومد گفتم بابا ما کاری به این کارا نداریم ما اومدیم مثل بز سرمونو بندازیم پایین و درسمون بخونیم ماروسننه به سیاست اصلا ما چی می فهمیم ما که نه ما یک نفریم یعنی من ،همینم شد که معدلمون گوش شیطان کر بد نشد...خلاصه این مقدماتو گفتم که همه بدونن که ما سیاسی نبودیم و نیستیم ونخواهیم بود واز این انگا به ما نچسبونید اولش با داداشمم اصلا چرا دروغ بگم من با اونم چند روز پیش وسط بازی زیبای پرسپولیس و سایپاب تو استادیوم بودم که به من زنگ زد جوری سرم داد می کشید که همه ی هفتاد هزار نفر شنیدند (صدای تشویق میومد فکر میکرد تو تظاهراتم)...بابت اون مطلب آزادی بیان و اون تسلیت(به کشته های ایلام) که از ترس داد اشم پاکش کردم(گفتم که ترسوم) میگفت که چرا سیاسی شدی جو دانشگاه تهران تو رو گرفت و ....هرچی توضیح می دادم که دادش جون اینجوری نیست به درجهات قسم من کاری به این کارا ندارم فقط کتابمو معرفی کردم خلاصه به بارش نمی رفت که نمی رفت ...اونم پاسداره بلا خره نون این مملکتو می خوره و بدش میاد که داداش کوچیکش بر ضد اون کار کنه در صورتی که اصلا اینطور نیست من کاری به کار مملکت و دولت ندارم به من چه مگه جونمو از سر راه اوردم ...شما یه چیز یه این داداشم بگید بلکه باور کنه که من سیاسی نیستم ...وای چقدر چرت وپرت نوشتم براتون اونای که تا این آخر این چرتو پرت های منو خوندن و تحمل کردند و تا آخر آخرش خوندند و دارند هنوزم می خونن یعنی همین جمله ی اکنون رو می خونن خیلی فهمیده اند و د یگرانی که همون اولای چرت وپرت نخوندن خیلی ابلهند پس انسانها دو دسته اند دسته ای که چرت وپرت منو خوندند که اونا انسانند و ودسته ی دیگی که شیش ملیارد شاید بیشتر هم باشه که چشمشون به این چرت وپرتا هم نخورده یا شاید خورده ونخوندنش تا آخر، ایناهم دودسته اند دسته ی که چشمشون خورده و نخونده که ابلهه هستندو دسته ی دیگه که نیومده و نخونده وخبر نداره بزند ... فکر کنم که بیش از حد ی که اول می خواستم بنویسم نوشتم حالا فهمیدید که من هیچی نمی دونم ای معدود انسانها به شما تبریک می گوییم که فهمیده اید.
سه شنبه 1387/02/17-15:23 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

بعد از چند ماه دوری از درس با یک حرکت انقلابی رفتم سراغ درسام واتفاقا از کتاب حقوق ارتباطات جمعی هم شروع کردم ، اولش فکر می کردم که مثل بیشتر کتابهای حقوقی خشک واعصاب خوردکونه ولی اشتباه فکر می کردم چون این کتاب خیلی تفاوت داشت البته منو خیلی ناراحت کرد ، ومدام تو طول خوندنش آخ می کشیدم !!! آره این کتاب دکتر باقر انصاری خیلی از واقعیتها رو روشن میکنه مخصوصا اون اولاش که درمورد آزادی بیان و آزادی آزادی اطلاعات می گه و اصول ومبانی اونارو توضیح می ده .
بد نیست که شما هم این کتابو بخونید شاید هم خونده باشید ، کتاب حجیمیه ولی اونقدر جالبه تو یک روز تا شب تمومش می کنید من که اینکارو کردم و خیلی تاسف خوردم به حال .....
نکته ی جالی از این کتاب تو ذهنم مونده که وقتی خوندمش خیلی خوشم اومد اون رو براتون می نویسم ولی به شرطی که برید وکتاب رو بخونید :
جان استیوارت میل ، اندیشمند انگلیسی در اثر معروف خود به نام درباره ی آزادی می نویسد:
(( خاموش کردن عقیده ی یک شخص ، محروم کردن همه ی آدمیان و زیان رسانیدن به همه ی آنها ست ،زیرا اگر این عقیده درست باشد با از میان رفتن آن ، آیندگان از آن منافع محروم خواهند ماند و اگر این عقیده درست نباشد ، از نفعی که به همان اندازه مهم است ، محروم خواهند ماند و آن نفع این است که سیمای حقیقت ، در برخورد با باطل روشن تر و زنده تر دیده می شود. ))
سه شنبه 1387/02/10-2:55 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

من انسانی هستم که فراقومیتی می اندیشم و قومیت اصلا برام مهم نیست و اصل ملیت وایرانی بودن در مرحله ی اول است و بعد دایره دیگر که قومیت نامیده می شود ، من دراین پستم قصد دارم که قومیتم و فرهنگ قومیتم را به مخاطبان وبم معرفی کنم که این قومیت خیلی مورد ظلم قرار گرفته است ، چون دیگران یا فکر می کنند که لریم و یا کرد و چون در میان این دو قومیت قرار دارد به صورت کلی محو شده است وکمتر کسی لک را می شناسد البته ما هم انکار نمی کنیم ما برگرفته از لر و کردیم و می گویند که زبانمان یکی ازشاخه های لری است که کردی هم وارد آن شده است .
لک کیست، لکی چیست؟
ادامه مطلب
سه شنبه 1387/02/03-16:43 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

از یاداشتهای یک دیوانه........
((من کسی نیستم که اطرافیانم برایم مهم نباشند ، دوست دارم که همیشه در دردها وشادیهای آنها شریک باشم ، وقتی وارد دنیای خوابگاه می شوید زندگی تک تک آدمهایش قصه های مفصلی دارد یکی از این قصه ها مربوط به دوستم که هم اتاقیم هم است می باشد ، اون آدم کم حرف، و گوشه گیریه همیشه در دنیای برای من عجیب خودش به سر می برد او تبدیل به آدم بدبختی شده که هر روز روی تراس خوابگاه می نشیند و ساختمانهای بلند روبرویش را نگاه می کند و فقط می اندیشید ومن تلاش زیادی کردم تا وارد این اندبشه ی او بشوم و بالاخره موفق شدم من وارد دنیای او شدم برایم سخت بود وهمان قدر زیبا ، حالا تصمیم گرفتم با اجازه ی او بخشی از دنیای که دراون سیر می کرد و برای من جالب بود از زبان خود او برایتان بنویسم و به قول خودش شاید در دل معشوقه ای اثر کرد وعاشق دیگر را ناکام نگذاشت .))(تقدیم به س.د)
ادامه مطلب
جمعه 1387/01/30-21:7 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

من از نسل...
من از نسل خودم نیستم
ما آرامش دروغین را جشن گرفته ایم
بی دلیل شادی می کنیم
بر تبل می زنیم ،هلهله می کنیم
و بی دلیل سکوت می کنیم
ما چرا اینچنینیم؟؟!!
ما خاکستر دروغیم
بازمانده از نیرنگ
ای وای بر ما!!
چرا اینچنین می کنیم؟؟
من از نسل خودم نیستم
واین آرامش دروغین را نمی خواهم
هلهله وتبل را هم نمی خواهم
سکوت بی دلیل را هم نمی خواهم
آرزویم مرگ وعشقم است
من از نسل خودم نیستم
واین نسل را هم نمی خواهم
شاید نسل من در طبرستان ،سیستان
یا در آذربایجان باشد
در گوشه ای از تاریخ
که در آن به انسانیت
خرد وشرافت احترام می گزارند
در آن انسانها بی گناه هستند
وتنها گناهست که گناهکار است
همه راست می گویند
وبی دلیل همدیگر را دوست دراند
شاید نسل من....
۱۸/۱/۸۷
دوشنبه 1387/01/19-16:47 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

از شريعتي
توي تمام نوشته هاي شريعتي اين شعر پاين بد جوري دلمو گرفته به صورتي كه زمزمه ي زبانم شده!!
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت .
ولي مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست طفلكي گستاخ وبي پروا وبازيگوش
واو يك ريز و پي در پي دم گرم خمودش را
در گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را...
شما از اين شعر چه برداشتي كرديد ... نمي دانم.....
چهارشنبه 1387/01/14-1:34 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

سالي كه نكوست از بهارش پيداست!!
ياد مثل معروفي افتادم كه مي گه سالي كه نكوست از بهارش پيداست آره سالي كه نكوست از بهارش پيداست!!
از شلوغي تهران اومديم بيرون به خيال اينكه بر مي گرديم شهرو ديار كوچيك خودمون واز طبيعت زيبا وهواي كوهستانيش لذت مي بريم اما چه خيالا .
كو طبيعت زيبا وكجا هواي كوهستاني دريغ از يك كم سبزي هواشو نگو كه داريم از گرما مي سوزيم وجرات بيرون رفتن نداريم !!
با خودم گفتم كه اين بهارشه تابستانش چی !! البته هيشه اينجوري نيست فقط امسال اينجوري شده ميگن اين دوماه باران نباريده .
از نظر من بهار امسال بدترين بهار در طول 15سال اخيرش بوده(در ايلام) آره سالي كه نكوست از بهارش پيداست !!
سه شنبه 1387/01/06-12:6 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

سال ۸۶ با تمام خاطرات خوب وبدش گذشت و کمتر از چند ساعت دیگه به پایانش نمونده ، سال جالبی بود حداقل برای من پر از اتفا قات خوب و البته بد با دو ۶ماه کاملا متفاوت و جدا از هم ...وارد شدن به یک محیط جدید وبرخورد با آدمای متفاوت و کلی اتفاقات جور باجور دیگه ۶ماه اولش درگیر بودن با درس وکنکور وبعد اتفاقات بعد از کنکور ...
و ۶ماه دوم وارد شدن به دانشگاه تهران وپیدا کردن دوستان جدید و برخورد با محیط جدید ودوری از خانواده ودوستان و...وکلی چیزای دیگه بالخره گذشت ...
من در سال ۸۶ دو اتفاق بزرگ ،یکی خوب ودیگری بد برام افتاد ،اتفاق خوب که همون قبولی در دانشگاه بود وبدش هم مرگ پدرم بود که واقعا تکونم داد .
حالا من در نقطه ی پایان سال ۸۶ قرار دارم ، وقتی به خطهای پشت سرم نگاه می کنم واتفاقات رو می خونم نمی دونم که خوشحال باشم یا ناراحت ، اما آمیخته ای از دو حس وبیشتر ناراحت در درونم وجود داره وبه جلو نگاه می کنم دفتر سفید۸۷رو می بینم که در برگ
اولش وخط اولش قرار دارم .
امید وارم که خطهای خوبی بخوره نتنها دفتر من بلکه دفتر تمام کسانی که در زندگی دوسشان دارم هم در این سال خوب خط بخوره ...برا همه آرزوی موفقیت وسربلندی می کنم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشند ...سال نو همه ی شما مبارک عزیزانم .
سه شنبه 1386/12/28-18:14 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

ميگن بهاره ، شايد باشه ولي من نمي بينم ،هيچ چيز رنگ خودشو نداره ،همه چيز بي رنگه سبزها ،پرندها، كوها ،آسمان و....انسانها ،آره هيچ چيز ارزش نداره ،همه مردن ونمي بينمشون!! ...اميد اين آخرين چيزي است كه در درونم زنده است.
مي ترسم اينرا هم از دست بدهم و اونم بميره اونوقت منم مي ميرم .... پارسال اين موقع داشتم برا كنكور درس مي خوندم براي رسيدن به يك هدف ،اميد داشتم وته دلم هم روشن بود كه قبول مي شم وبه هدفم ميرسم.....چون تلاش مي كردم ،به هدفم هم رسيدم ،خيلي خوشحال شدم ولي هيچ وقت مغرور نشدم وارد دانشگاه شدم احسا س مي كردم كه ديگه چيزي وجود نداره بهش برسم و اين بزرگترين آرزوي زندگيم بود كه به اون رسيدم وهيچ چيز ديگه بزرگ تر از اين وجود نداره ....
ولي اشتباه فكر مي كردم فهميدم كه نه دانشگاه هيچي نيست ،دانشگاه پيش اين هدفي كه تو قلبم دارم خيلي خيلي و خيلي كوچيكه اصلا دانشگاه پيش اون چيزي نيست ....و راه رسيدن بهشم سخته و خيلي سختر از رسيدن به دانشگاه است ...فقط اميد دارم ...اميد . ..ته دلمم ديگه روشن نيست ،همه چيز خاموشه ..خاموش خاموش..
كسي راز غمگين بودنم را نمي داند
كسي ترانه ي آ واز شب را نمي خواند
شدم همچون طفل كوچكي كه كار خود را نمي داند
كسي راز سكوت هرشبم را نمي داند
كسي صداي قلبم را
نمي داند ، نمي داند
باورم كن سرد دنيام
من ديگه دنيا رونمي خوام
واسه به هدف رسيدن
من خيلي چيزا رونمي خوام
كسي نمي داند
كسي معناي اين شعرهايم راهم نمي داند
كسي نمي داند.....
شنبه 1386/12/25-20:34 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

من معنای جنگ را فهمیدم !!
نمی دونم شاید با نوشتن این مطلب بعضی ها بگن دچار خلسه یا اسپاسم محیطی شده ، مهم نیست اصلا برام مهم نیست ، هر کی هر چی می خواد بگه بگه ...
با اینکه من ایلامیم وایلام یکی استانهای جنگ دیده است ، اما من هرگز مناطق جنگی رو از نزدیک ندیده بودم ، چون جنگ فقط در جنوب غربی ایلام اتفاق افتاد یعنی در مهران و او نجا اشغال شد و جنگ به زادگاه من یعنی شما ل استان که شهر سرابله و منطقه ی بیجنوند است نرسید وآن منطقه هیچ آسیبی از جنگ ندید و متاسفانه خودم نیز شاید کوتاهی کردم و به مهران کم سفر کردم .هر وقت هم رفتم فقط به شهر مهران که تقربیا الان اثری از جنگ درآن نمانده وکاملا بازسازی شده است رفتم ...
وقتی که بچه ها گفتن بریم اردوی جنوب با خودم گفتم که بد نیست از یکنواختی تهران بیرون بیامو ...خلاصه قبول کردم ،یه سفر حتما برام لازم بود.
من از جنگ خیلی شنیده بودم از همان بچگی که مامانم برای دایی ام گریه می کرد ومی گفت تو جنگ شهید شده!! ... تا مدرسه وتلویزیون وسینما و ...
همه و همه از جنگ خیلی برام گفتن ، اما هرگز نتوانسته بودم با جنگ ارتباطی برقرار کنم ، یعنی اونو بفهمم یا حس کنم و سختی هاشو بدونم ...من توی این سفر خیلی چیزارو فهمیدم ، فهمیدم که جنگ و مقاومت رزمندگان ما واقعا آسمانی بود و اونا با خدا ارتباط داشتند من فهمیدم که جنگ یعنی چه و تمام تئوریهای که خونده بودم رو در عمل دیدم وفهمیدم که توی گرمای خوزستان جنگیدن یعنی چه!!
با اینکه ما در زمستان (اواخر اون) در اونجا بودیم ولی آب و هوای خوزستان بیشتر تابستانی وگرم بود ومن تقریبا تحمل خودمو از دست داده بودم در این زمان بود که تفاوتهای خودمو با رزمندگان وشهدای دوران جنگ فهمیدم تفاوتی از زمین تا آسمان من معنای جنگ را فهمیدم معنای مقاومت را و ایثار وهمچنین شهادت را و حالا هر وقت کسی اسم جنگ را بیاره ، دیگه می فهمم چی میگه واز کجا میگه واز کیا میگه ....من معنای جنگ را ...می بخشید دفاع را ....فهمیدم !!
سه شنبه 1386/12/14-13:59 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

واکس می خری؟!
هر روز که مسیر جلوی بیمارستان شریعتی تا دانشکده رو طی می کنم ، بعضی موقعه ها می بینمش .
همیشه ساکته، جلوش یه جعبه ی کوچیکه که توش چند تا واکس چیده ، یه روز رفتم پیشش با هاش کمی حرف زدم ، ازش پرسیدم چند سالته ؟ گفت:((هشت سالمه )) گفتم : درس می خونی؟
گفت: ((آره قرآن می خونم )) گفتم کی تو که همش سر کاری کی درس می خونی؟ گفت:(( نه شبا می رم پیش معلم قرآنم از ساعت ۶تا ۱۱شب)) گفتم : کلاس چندمی معدلت چنده؟ خندید وگفت:((معدل چی؟! ما کلاس نداریم))!! گفتم : هیچی یه چیز خیلی بده !! گفتم: دوست نداری الان خونه باشی؟ ـسرشو پایین انداخت ـ انگار ناراحت شد ، با حالت غمگینی گفت:(( دوست دارم))!! ـمنم ناراحت شدم ـ گفتم : سردت نیست؟ گفت:((خوب سرده مگه نمیبینی؟!)) گفتم : چرا میای واکس فروشی ؟ نیا بشین خونه، سریع جواب داد(( خوب اگه نیام پس باید تو خونه به مامانم کمک کنم وقند بشکنم ))!! وقتی اینو گفت خیلی ناراحت شدم می خواستم جلوی بچه بزنم زیر گریه که جلوی خودمو گرفتم !!
یکدفه خندید وگفت اسمت چیه؟ ـ سوالی که من از یادم رفت از اون بپرسم ـ گفتم اسمه من علیرضاست اسم تو چیه ؟؟ گفت :(( کوچلو همه به من میگن کوچلو)) گفتم : خوب کوچلو چند تا داداش داری ؟ گفت :(( دوتا داداش دارم ویه دونه آبجی)) گفتم : داداشات چه کار می کنن ؟ گفت: ((اونام مثل من دارن واکس می فروشند وآباجیمم۱۱ سالشه پیش مامان داره قند میشکونه)) گفتم بابات چی ؟ گفت:(( اونم اون بالا داره واکس می فروشه))!! گفتم : خونتون کجاست ؟گفت:(( شوش خونه ما تو شوشه)) گفتم : کوچولو میشه چندتا عکس ازت بگیرم ؟ گفت : (( نه ،نمیشه نگیر دوست ندارم !!))
گفت واکس می خری؟ گفتم : نه !!
شنبه 1386/12/04-11:13 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

حقیقتی به نام(( مرگ))!!! آیا مرگ پایان کاره؟؟؟
هر وقت به مرگ فکر می کنم ، اعصابم به هم می ریزه ، یه حالته ترس تمامه وجودمو می گیره ، به وقتی که منو تو اون گوداله تنگ وتاریک می زارن وروم خاک می ریزن ، خیلی وحشتناکه ، نمی تونم دیگه بیشتر بگم ...وقتی که بابامو خاک می کردند، هر چند دوست نداشتم نگاه کنم ، ولی دیدم ، چطوری کسی که تمام عمر پیشش بودم ، حتی تا قبل از اینکه بیام دانشگاه ، هیچ وقت بیشتر از یک هفته ازش جدا نشدم !! تنها با یک کفن سفید داخل آن قبر تاریک گذاشتن ، دیدم ، اول باورم نمی شد که این بابامه ( اون موقه حالتم عادی نبود ) فکر می کردم که یک نفر دیگست ، چه می دونم هرکسی دیگه جز بابام ، خوب که به واقعیت فکر کردم دیدم نه این بابایه منه ،به خودم آمدم ، دوباره به داخل قبر نگاه کردم ، هیچ کاری از دستم بر نمی آمد ، فقط باید نگاه می کردم واشک می ریختم ، واقعآ نمی شد کاری انجام داد....مرگ امری که هیچ کس نمی تونه جلوشو بگیره ، هر لحظه که نفس می کشی امکان داره لحظه ی دیگه نفست قطع بشه ، در یک لحظه از هستی به نیستی بیفتی !!!
بعد از اینکه مردی چی میشه ؟! هر کس که تا حالا مرده دیگه خبری ازش نشده ونیومده وبگه چی میشه ، از نظر من خیلی گنگه ، کسی که میمیره چه سرنوشتی در انتظارشه ؟؟ همیشه این سوالو از خودم می کنم ، البته سرنوشت بعد از مرگ از دید گاه اسلامی کاملا روشن ومعلومه، اما این برای من کافی نیست ودوست دارم خودم برم ببینم چی میشه ومرگو تجربه کنم ،البته اگر برگشتی در کار باشه !! می خوام ببینم که بعد از اینکه تمام حواسمو از دست دادم وقلبم از کار افتاد و دیگر اعضای بدنم نیز خاموش شدن چه اتفاقی می افته؟! آیا به یک دنیای تازه وارد میشم ؟ یا اینکه نه به حالتی شبیه چه جوری بگم پوچی ، سکون ، خاموشی تمام وگنگی تمام وارد میشم ؟ واقعآ برام نا معلومه چی میشه ؟
باور کنید تمام انسانها لحظه به لحظه به فکر مرگند واز اون می ترسند،چه به صورت آگاه وچه ناآگاه ، مثلا وقتی شما از یک خیابان رد میشید اول به اطرافتون نگاه می کیند وبعد رد می شید ، این به معنای اینه که شما از مرگ می ترسید وبه فکر نمردنید ، اگر ترس از مرگ وفکر مر گ وجود نداشت شما بی توجه رد میشدید واصلا هم به اطراف نگاه نمی کردید .
بخت مردن همه ی انسانها برابره چه منی که نوزده سالمه وچه پیرمرد یا پیرزن صد ساله از یک بخت مساوی برای مردن برخورداریم این یه واقعیته که تمامه آدما باید اونو بپزیرن ،همه میمیرند !!همه!!
یکشنبه 1386/11/28-12:55 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

در طو ل این همه سال که تاریخ را مطالعه می کردم وریزو درشت تاریخ باستان (کشورم) را مورد بررسی قرار می دادم همیشه به خودم وتاریخ کشورم می بالیدم وحس می کردم کشور های دیگر بی تمدن هستند و تنها ما ایرانی ها متمدن ترین کشور هستیم ، به شخصیت های تاریخ باستانم می بالیدم اندیشه هایشان را بررسی می کردم حتی به سمت زرتشتی گری رفته بودم ، نه به واسطه ی این که اندیشه های این شخصیت برایم جذاب باشد بلکه به خاطر اینکه به باستان تعلق داشت وگرنه در مقابل سایر دین ها حتی بودا و نصرانیت چیز خاصی نداشت چه برسد به اسلام ، من همه جا تحقیق می کردم واقعا کدام دین بهتر است ؟ اسلام را مطالعه کردم به انجیل نگاهی انداختم به سمت تورات رفتم اندیشه های بودایی را بررسی کردم حتی آیین های شرق آسیا را مطالعه کردم ، به راستی کدامین یک بهتر است ؟
از اسلام بریده بودم مبنای قضاوتم دیگر اندیشه ی خاصی نبود من دنبال حقیقت بودم اما اندیشه ی ملی گرایی به واسطه ی تعلیماتم از همان کودکی دنیای مرا به سمت و سوی پان ایرانیسم سوق داده بود ، اندیشه فقط متعلق به ایران ، تمدن را ، عقل را ، انسانیت را خلاصه هر چیز خوب را متعلق به ایران می دانستم حتی تصرف ایران به دست اعراب را نمی توانستم لحظه ای در ذهن خود تصور کنم ، بدترین حمله ها را به اعراب می کردم ، اسلام را فقط دست مایه حمله اعراب به ایران می دانستم ، نه اینکه آنها بتوانند ایرانی ها را با فرهنگ بکنند ، خیلی وقت بود که از خودم سوالاتی را می پرسیدم ، کمی این پرده پاره شده بود ، مدام از خودم سوال می کردم : آیا واقعا ما بهترینیم ؟ کجای تاریخم مایه سربلندی است ، کدام فیلسوف و اندیشمند جهانی را در تاریخ باستانمان داریم ؟ همه انباشته هایم را روی هم ریختم ، ساعت ها به آن فکر کردم ، اندیشیدم و به نتایجی دست یافتم ، از خودم می هراسیدم ، باورم نمی شد ! یعنی من این طور می اندیشیدم ؟ آشفته شده بودم ، خیلی سخته ! از قالب فکری که یک عمر در آن اندیشیده بودم داشتم خارج می شدم . شاید این نتایجم اشتباه باشد و بعد ها نظرم عوض شود ، نمی دانم ! واقعا نمی دانم !! ولی این اندیشه هایم به نظرم عاقلانه تر است ، واقعیت این است که تاریخ باستانمان چیزی برای عرضه ندارد ، حداقل اگر داشته باشد چیزی در مقابل سایر تمدن ها مانند یونان ندارد ، ما فقط از لحاظ نظامی آن هم در برهه ای از تاریخ در مقابل کشورهای ضعیف و پیش پا افتاده ای به برتری هایی دست یافته بودیم ، مگر نه در مقابل یونان شکست خوردیم ؟!
شخصیت فکری برجسته ای هم نداریم ! مانوی که تلفیقی بود و تنها افتخارش هم همین تلفیق بود و مزدک اندیشه ی برابری اش را دوست دارم و به یاد داشته باشیم اندیشه ای وقتی بزرگ است که تاثیر گذار هم باشد و بماند !!!
ما کس خاص دیگری را نداریم و از شعر و شاعری هم چیزی در دست نیست ! فیلسوف هم نداریم ! در حالی که یونان در آن دوران سقراط ها و افلاطون ها را معرفی می کرد ، ما فقط دنبال کشور گشایی بودیم ، حکومت ها مگر نه به مردم خودمان ظلم می کردند ؟ و مردم مانند برده بودنند و ثروت و قدرت تنها در دست اقلیتی بود ، جز در دوران کوتاهی که کوروش باشد ما فقط ظلم می کردیم و بیشتر به خاطر کوروش بود که من شیفته ایران باستان شده بودم .
در دوران بعد از اسلام هم درست است که فیلسوفان با ارزشی داریم و شعرای جهانی داریم ، اما نحوه ی حکومتمان تا به حال به هیچ وجه درست نبوده و نیست ، ما شعر داریم در حالی که دیگر قرن ها است که شعر زبان ارتباط نیست .
در زمانیکه پادشاهان اروپایی مخترعان و کاشفان را در دربارشان می پروراندند ، پادشاهان ما زر می دانند تا مدحی برای آنها گفته شود!!!
به راستی این مدح و ستایش ها ی به جا مانده به چه کار می آید ؟ کدامین درد ما را دوا می کند ؟ شعر هایمان به درد پیرزن هایی می خورند که در کنج آسایشگاه ها هستند ، می روند تا آخرین تکه های بازمانده از سنت را با خود به گور ببرند. برای متمدن شدن بایستی به روز شد ، در همه ی عرصه ها باید تغییر و تحول ایجاد کرد ، از نگاه فکری سنتی باید خارج شد ، باید بالیدن به گذشته را چه باستان و چه غیر باستان رها کرد بایستی واقع نگر باشیم
به راستی ستون های افتاده ی تخت جمشید چه کمکی به بشریت کرده است ؟ یا سیاه چاله های بازمانده از ...
به یاد حرف های استاد جلال الدین کزازی می افتم که می گفت هر کس ایران فعلی را خوار کند ، ایران باستان را نیز قبول ندارد ، نباید تاریخ ایران فعلی را از باستان جدا کرد ! به نظر این حرف درستی است
برای آنها که فقط به ایران باستان می چسبند مگر این ایران هم ادامه ی همان ایران نیست ؟ مگر نیاکان همین مردم ، همان مردمان باستان نیستند ؟ ما عربیم ؟؟ اگر عربیم پس ایران باستان دیگر نابود شده است ! اگر هم ایرانی هستیم پس چرا این ایران را از ایران باستان جدا می کنیم ؟
نظر من این است که در هر دو ایران چیزی برای عرضه نداریم ! و البته اسلام را در دوران جدید داریم که فقط متعلق به اعراب نیست ، اسلام از طرف خدا و برای تمامی بشریت است . خدای ترک و فارس و عرب نداریم
خدا یکتاست ، اسلام را به خاطر اندیشه های برابری اش دوست دارم ، آنگاه که از عدالت می گوید ، از احترام گذاشتن به انسان ها و برابری می گوید به راستی کیست که قرآن را بخواند و تحت تاثیر قرار نگیرد ؟
اما این پیوند دین و سیاست ... متاسفانه نتایج خوبی برای ایران نداشته است
من به تمام کسانیکه مانند ـ من سابق ـ می اندیشند و کورکورانه خود را در بغل زرتشت ، مزدک ، مانی ، داریوش و این پادشاه و آن پادشاه می اندازند می گویم ، به خود بیایند ! اگر این ها واقعا عاشق ایرانند ، بیایند برای همین ایران کاری انجام دهند ، نه اینکه در توهم 2500 سال پیش به سر ببرند ! من از تمام این ها می پرسم کدام یک حس می کنند که برای ایران مفید بوده اند ؟ بیایند و دلیلش را به من بگویند!!
مگر نه این است که ایران اکنون خوار و ذلیل است ؟ ما حامی تروریست شده ایم ! از لحاظ اقتصادی جزرشد اقتصاد های پایین با تورم بالا هستیم از لحاظ سیاسی منزوی شده ایم ! در تحریم به سر می بریم ، شخصیت برجسته ای در جهان نداریم ! کشور به جای پیشرفت در جا می زند ، سالهاست که از توسعه حرف می زنیم ، اما کو ؟ توسعه کجاست ؟! توسعه فقط با کمک همین مردم به دست می آید و لا غیر !
پیشنهاد من این است که همه دست در دست هم از هر اندیشه و فکری بیاییم فقط برای ایران فعلی کار کنیم
هر عقیده ای داری ، داشته باش ! بگذار در ذهنت باشد ، چرا باید مردم کارگر و بدبخت تاوان اندیشه بازی شما را بدهند ؟
شاید خیلی از حرف هایم را بیان نکردم ، نمی خواهم باعث ملالت حال خوانندگانم شوم ، حالا آرام به این افکار جدیدم فکر می کنم ! هم تاریخ گذشته را نه به شکل افراطی بلکه به عنوان بخشی از هویت خودم ، و نه با تمام وجود به ایران جدید و اسلامش چسبیده ام ! من تلفیقی از ایران و اسلام را دوست دارم من ایران را اسلامی می خواهم
این مطالب به معنای خداحافظی من با ایران باستان نیست ! مطالب کوروشم می ماند با همان نام منم کوروش و در ب وبم بسته نمی شود ولی با اندیشه های نوینم می آیم هر کس می خواهد برای ایران کار کند ، یا علی(ع)...
جمعه 1386/11/19-15:50 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

نا م های ایرانی در مجموعه ی هری پاتر
آیا تا کنون اسم ((گریفندور))راشنیده یا خوانداید؟
به احتمال زیاد برای یک بار هم که شده باشد شما این اسم را شنیده یا خوانده اید اما در کجا...؟
بله درست است در کتاب یا فیلم((هری پاتر))! آیا کسی که این کتاب را به نگارش در آورده است را می شناسید...؟
کسانی که این کتاب را خوانده یا فیلم آن را دیده اند نویسنده آن را می شناسند نویسنده کتاب هری پاتر کسی نیست مگر خانم ((جی . کی رولینگ ))
ایران کشوری است پر از استوره وحماسه ، انسان هایی که وجود داشته اند و برای بزرگواری و منششان به استوره ایی تبدیل شده اند مانند کورش بزرگ،داریوش بزرگ، سورنا(سردار دوره اشکانی که در نخستین جنگ ایران وروم شکست سختی به رومیان داد ) رستم پهلوان ، جلال الدین خوارزمشاهی که یک تنه در برابر هجوم قوم وحشی مغول ایستاد و....اما سخن من این نیست ، بلکه می خواهم به کسانی که کتاب ((هری پاتر)) را خوانده اند ونام چند کشور را در آن دیده اند ولی نام ایران را ندیده اند بگویم .
فکر می کنم که خانم رولینگ هنگامی که از واژه ((گریفندور)) برای بهترین گروه در مدرسه ی((هاگوارتز)) استفاده کرده است ونشان این گروه را ((شیر دل)) (که همان تندیس های سنگی موجود در تخت جمشیداست) استفاده کرده است ، نام ایران را نا خواسته ویا از روی آگاهی به میان آورده است ، حتا پا را فراتر گذاشته و نام ایران را در همه جای کتاب آورده است،می گویید چرا؟
چون پس از پژوهشهای فراوان انجام گرفته عده ای بر این یقین هستند که خانم رولینگ اسم (گریفندر ) را به گونه ای آگاه از اسم سردار نام آور ایرانی از خاندان بسیار نامی سورنا (سورن) با نام (وینده فرن) که او را( گندفر ) نیز میگفتند بر گرفته است که در سده های نخستین میلادی استاندار سیستان بود .فرمانروایی او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان دنباله داشت. برخی ازپژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان رزمی ایران یکی می دانند . عده ای بر اینند که خانم رولینگ با آمیختن دو نام (وینده فرن)و(گندفر) نام گروه گریفندور را ساخته است. و اما درباره ی نشان این گروه:همان شیردل است که شماری از آن در تخت جمشید دیده می شود و تنها در ایران است. پس براستی ما نباید از خانم رولینگ جهت این کار بزرگ تشکر کنیم؟
لازم است بگویم که شمشیر وینده فرن بسیار نامی بود و او در شمشیر زنی هماوردی نداشت .گریفین در زبان انگلیسی به معنای شیر دل است.
پنجشنبه 1386/11/11-22:23 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

آگر نوروزی
آگر نوروزی یعنی آتیش نوروزی ،آگر یک واژه لکی است یعنی آتش ورسم آگرنوروزی یک رسم باستانی است که در میان مردمان لکستان هرساله اول اسفند به نشانه ی پایان سرما وآغاز بهار به پا می شود (تقویم لکی یک ماه از تقویم فارسی جلو تر است چون درآنجا اول اسفند به دلیل آب و هوای خاص خود شکوفه ها وسبزها زده می شود وسرما وباران کم کم فرو کش میکند آغاز بهارمحسوب می شود ) متاسفانه این آیین ورسم زیبا مانند دیگر رسوم ایرانی دارد کم کم به فراموشی سپرده می شود ،هر چند هنوز مردمانی هستند هرچند کم در لکستان که هرساله آن را انجام می دهند، آگر نوروزی به این قرار است که هر سال در اول اسفندامزدا به اندازه تعداد اعضای خانواده کوی آگر(آتش ) درست میکنند ،مثلا اگر تعداد اعضای خانواده چهار نفر باشد ، چهار کوی آتش درست می کنند آنها معتقدند که این آگرها (آتش ها) نشانه ی روشن ماندنه چراغ اعضای خانواده است وهر سال باید روشن شوند واین باعث میشود که در سال نو تک تک اعضای که آگر آنها روشن شده سالم بمانند وچراغشان روشن بماند وحاثه ای برای آنها پیش نیاید ، آگر نوروزی ریشه در ایران باستان و زرتشتیت مردمان لکستان دارد ، آگر نوروزی یک از رسوم قومیتهای ایرانی است ویک آیین صدر صد ایرانی وباستانی است ومی توان آن را با چهارشنبه سوری مقایسه کرد حتی فراتر از آن، متا سفانه چهارشنبه سوری امروزه دیگر خراب شده واصالت خود را از دست داده است ،ولی آگر نوروزی با همان اصالت اولیه خود باقی مانده است ، مثلا گفته می شود برای روشن کردن آگر(آتش) حتمآ باید از چغ چیله(چوبهای خوشک شده در کوهستان ) استفاده شود ،رسوم ایران باستان در میان قومیتها همچنان تقریبآ با آن اصالت اولیه ی خود البته نه در همه جا در بعضی از مناطق کشور به پا داشته می شود ، ما برای جلوگیری از فراموش شدن این رسوم وروشن ماندن آگر(آتش ) ایران باید تلاش کنیم ونگداریم این رسوم زیبا به فراموشی سپرده شوند.
یکشنبه 1386/11/07-22:9 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

کورش آرام گیر در بستر ملک ما گشت خاکستر
سد به روی تمدنم بستن بی تمدن چه فرق با استر
این شعر خیلی از واقعیتهای امروز سرزمین کهن را بیان می کند ، بیان میکند که چگونه امپراطوری عظیم ایران در گرداب ناتوانی وبی قدرتی اسیر گشته است ، تا جایی که حتی کشور کوچک وشیخ نشین امارات عربی که زمانی نتنها این کشور بلکه کل کشورهای منطقه در زیر سلطه امپراتوری محروسه ی ما بوداند ، ادعای مالکیت بر بخشی از خاک قدسی ایران را دارد !!و سردمداران ما سكوت كرده اند و صد البته ملت هرگز!
و امتياز درياي كاسپينمان را به دست بيگانه گاني داده اند كه در تاريخ حاصل كارشان براي ما جز تكه پاره كردن كشورمان و تحميل قرارداد هاي ننگين بر آن چيز ديگري نبوده است!و اما جايگاه ما در دنياي كنوني چه وضعيتي دارد ؟كشوري كه در زماني نه چندان دور به داشتن مردماني با فرهنگ و تمدني با شكوه شهره بوده است و محققان و تاريخ نگاران بزرگي را در جهان به سوي خود جذب ميكرد و آن محققان در زندگي افتخارشان شناخت تاريخ ايران و ايران و ايراني ميدانستند.و خيلي از مردن دنيا با شوق بسوي سرزمين اهورايي روانه مي شدند تا ببينند عظمت فرهنگ و شكوه تمدن ايرانيان را.و اما امروز چه؟كشور ايران در جهان بعنوان محور شرارت خوانده مي شود كه حامي تروريست در دنياست!و اين كشور مخل آرامش دنيا شده است در حالي كه دم از رهبري و اصلاح دنيا را ميزند ولي در عمل قصد ضربه زدن به دنيا را دارد و اين باعث شده امپراطوري كه روزي در صحنه ترين كشور جهان بود اكنون در انزواي كامل به سر برد و چه بسا حجم تحريم ها و انزوا ها عليه آن آنقدر زياد شود كه كس نداند كشوري به اسم ايران با تمدني چندين هزاران ساله وجود دارد و افسوس سد به روي تمدنم بستند...
..
سه شنبه 1386/10/18-3:20 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

حقیقت!!
11.jpg)
حقیقت سرزمینی بی انتهاست، حقیقت آن مفهومی است که همه ی انسانها به دنبال آن می گردند آیا ما انسانها به حقیقت می رسیم ، شاید هرگز انسانها به حقیقت نرسند .پایان تمام علوم به مجهولات ختم می شود ، تمامی تعاریفی که از اشیا و امور دیگر می شود حقیقت آنها را شرح نمی دهد آن تعاریف را خود انسانها به صورت قرار دادی برای اشیا ودیگر امور کرداند . ما الفاظ را اختراع کردایم تا زنده بمانیم وبا هم ارتباط بر قرار کنیم ونیاز های خود را بر طرف کنیم . در اصل هیچ چیز وجود ندارد وهمه اعتباری هستند وهمه ساخته ی فکر بشر هستند ، زمانی را تصور کن که انسانی بر روی کره ی زمین وجود نداشته با شد آیا در آن صورت چیزی به اسم سنگ ویا چوب و،ماه ،خورشید ویا آسمان ، خانه وغیره وجود داشت به طور قطع نه وجود داشتند ونه ارزشی داشتند مثلا می توان به جای لفظ سنگ (آن چیز سفتی که در زمین است ) از لفظ گل استفاده کرد همانطور که می بینید هیچ تفاوتی نمی کند. همه اینها تعریف ثابتی ندارد و همه اعتباری و قراردادی هستند که انسان ها ایجاد کرده اند. پس هیچ حقیقتی وجود ندارد که ما بدست بیاوریم و بیهوده تلاش نکنیم و خود را به زحمت نیاندازیم. به فرض به حقیقت دست یافتیم،با این حقیقت چه گره ای را میتوان گشود، آیا میتوانید جلو مرگ خود را که مهمترین دغدغه زندگی ات است را بگیری یا آن را به تاخیر بیاندازی؟ و یا با این حقیقت خدا را ببینی؟! پس این حقیقت چه ارزشی دارد؟ ما در توهمات خود به سر می بریم و فکر می کنیم همه چیز را میدانیم در صورتی که در هاله ای از خیالات خود ساخته چه درباره ی گذشته، حال یا آینده قرار داریم. وهیچ نمی دانیم ،وهمه ی انسانها در نادانی محض به سر می برند وهیچ وقت از این نادانی بیرون نمی ایند جز زمانی که به این اصل برسند که همه چیز هیچ چیز است وهیچ چیز وجود ندارد.
یکشنبه 1386/10/02-13:5 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

دوست دارم تنها باشم این حرفی که من قبلا اصلا به آن اعتقاد نداشتم ولی حالا متاسفانه من خود نیز مدتی این به این جمله اعتقاد پیدا کرده ام
نمی دانم دلیلش چیست ولی دوست دارم تنها باشم
چهارشنبه 1386/09/28-14:5 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس ضدشورش نیست
نه بمبهستهای داره نه بمبافکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرده بیدردن
تو روزنامه نمیخونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت وطاغوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانهست
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نیست، برابر باهمن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونهی گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
ترانهی تصور کن از آلبوم «روزهای بیخاطره» سیاوش قمیشی این را تقدیم می کنم به تمام آزادی خواهان عالم!!
چهارشنبه 1386/09/21-13:3 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

امروز ها می بخشید دیروز روزه دانشجو بود به همه ی دانشجوها تبر یک می گم وامیدوارم که همیشه دانشجو بمانند !!
ما که ندیدیم ولی میگن بالخره دانشکده علوم اجتماعی یه تحرکی از خودش نشون داده ویادش افتاده دانشجو داره چای وشیرنی دادن!! اگه شما دیدید به ما بگید کجا تا بریم !
کمی حرف با ورودیهای ۸۶ دارم خیلی از ورودیها یادشان رفته برا چی امدن دانشگاه با خودم گفتم شاید من یه کار خیری کرده باشم وبه اینا گوش زد کنم که برا چی امدن بلکه شاید یادشان بیاد !!
منم مدتی از یادم رفته بود که خوشبختانه همون اولاش فهمیدم وبه یادم افتاد که فقط برای درس خوندن امدم نه چیز دیگه پس تصمیم گرفتم فقط درسمو بخونم وبه کسی وچیزی کاری نداشته باشم !!
شنبه 1386/09/17-16:48 | | خودم | گروه |لینک به نوشته

مدت ها بود که گریه نکرده بودم
شاید اگر مطلب زیر رو بخونید با خودتون بگید چه ربطی به ایران باستان وکورش خردمند داره . آره هیچ ربطی نداره به نظر خودم درمورد گذشته نوشتن خیلی خوبه ولی نباید درآن افراط کرد ومن ادم افراطی نیستم .
روز یکشنبه آخر کلاس مقدمات سیاست به کامران روشنی زاده روشن دل کلاسمون کمک کردم تا از کلاس بیاد بیرون بهش گفتم کجا می خوای بری . گفت می خوام برم اتاق جانبازان کتابامو بردارم وبعد از اونجا برم کوی تا به حال اسم این اتاق رو نشنیده بودم .کمی کنجکاو شدم ودوست داشتم این اتاق رو ببینم . دست کامران رو گرفتم وبهش گفتم باهات میام آدرس اتاق رو ازش گرفتم وباهم امدیم پاین تا به اتاق رسیدم بالا ی دربش نوشته بود اتاق جانبازان وایثار گران . کامران تعارف کرد منم از خدا خواسته با کامران رفتم تو اتاق . داخل اتاق خیلی تاریک بود مثل دل خودم . وبعد کامران به دوستش که ته اتاق بود سلام کرد .می خواستم بگم کامران تواین تاریکی چطور می خوای کتاباتو پیدا کنی سریع جلوی خودمو گرفتم .یکدفه صدای موسیقی زیبای ازته اتاق بلند شد .خیلی زیبا بود من تا به حال موسیقی های زیادی گوش کردم ولی هیچ موسیقی رو به این دلنوازی گوش نکردم موسیقی از تا دل بلند می شد سریع خودمو به ته اتاق رسوندم دوست کامران بود اونم روشن دله با اون همه محدودیت (یک دست تا مچ قطع) با ارگ کوچکش می نواخت .فضای عجیبی بود یک حس غریبی تمام وجودمو گرفت من مدتها بوکه گریه نکرده بودم در اون لحظه گریم گرفت وبا تمام وجودم اشک می ریختم وبه عظمت خداوند فکر کردم که چگونه یک توانای را بر اساس حکمتی از فرد می گیرد وبه جای آن هزارن توانای باارزش می بخشد (خدا گر زحکمت ببندد دری زه رحمت گشاید دردیگری ) کامران دستشو گذاشت رو شونم وگفت علی رضا من کارم تمام شد بیا بریم . دوست نداشتم اون اتاق رو ترک کنم هر چند داخل اتاق تاریک بو د ولی من با کامران ودوستش داشتم خیلی چیزهارو که تا اون لحظه ندیده بودم می دیدم .
دوشنبه 1386/09/05-12:14 | | خودم | گروه |لینک به نوشته


